کابوس

استاندارد

در خواب‌هایم
سفر یک مفهوم اضافی‌ست
که به بالشم چسبیده
کسی نامی از تهران نمی‌برد
برگشته‌ام که نمانم

مکان مجهول ناقص الخلقه‌ای است خانه
که برای تنم مضر است
گازکربنیک در روزنه‌های پوستم فرو می‌رود
آب برای رفع تشنگی‌ام خوب نیست
و عشق مریضم می‌کند
سفر کش آمده از شب تا صبح
کی چراغ خانه روبه رو روشن می‌شود؟

گور خواب

استاندارد
گور خواب

در آغوش مرگ خوابیدن

سرگذشتم بود

رازم

تکه تکه شدن آسمانی که شبانه‌ دفن می‌شد

سقوط ستاره‌ها به گودال خواب مردگی

و پوشاندن کفن بر تن نوزاد جهان

آمن‌تر از آغوش آسمان

در دامن گور گرم می‌شدم

زیرا که مردگان این زمستان

شکم‌های برآمده‌شان پر از شهوت زادن بود

صدای تلاوت قاریان و مویه بازماندگان زمین می‌آمد

و برف سقف روشن خوابم می شد.

%da%af%d9%88%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7

 

 

 

 

 

سال گه

استاندارد

دیشب مهمانی کریسمس همکاران حق التحریری روزنامه‌ای سوئدی بود که من هرازگاهی برایشان می‌نویسم. چشم چرخاندم و آشناها را دور و بر ندیدم. راکل، دبیر بخش فرهنگ و هنر روزنامه سخنرانی کرد و گفت که امسال واقعا سال گهی بوده است از هر لحاظ و بعد که به رسم سوئدی آشپز آمد تا درباره غذاهای شام توضیح بدهد، از همه خواست بروند جایی که دلشان می‌خواهد بنشینند و بعد غذاها را معرفی خواهد کرد. تا سلانه سلانه بروم صندلی خالی پیدا کنم، همه جا پر شده بود و مانده بود گوشه انتهایی آخرین میز، جایی که من و سه تا آقای منتقد موسیقی و سینما کنار هم نشستیم. سلام و دست دادن و معرفی اینکه هرکی چه می‌نویسد. دو تا از آنها منتقد صرف موسیقی بودند آن هم از نوع کلاسیک که من دانشم خیلی کم است درباره‌اش و البته دنبال کردن گفت وگو به زبان سوئدی درباره موضوعی که آن را نمی‌شناسی سخت‌تر هم هست. کمی حرف زدند و بعد آقای روبه‌رویی که موسیقی کلاسیک از سر و رویش می‌بارید و بی‌شباهت به بتهوون نبود، از من پرسید اوضاع موسیقی در ایران چطور است؟
تنها چیزی که به ذهنم آمد بهرنگ رجبیان بود. اینکه دو روز قبل از اینکه به زندان برود برای اجرای حکم با من چت کرد و کمک خواست که پرونده‌شان را به برخی از سازمان‌های جهانی که از حقوق موسیقیدانان و هنرمندان حمایت می‌کنند برسانم. برایشان گفتم که او الان زندان است و در اعتصاب غذا و بستری بوده اما برش گردانده‌اند زندان. گفتم که تندروهای شهرهای مذهبی کنسرت‌ها را ممنوع کرده‌اند و زن‌ها که صدایشان حرام است و ساز هم که پخش تصویرش از رسانه ممکن نیست. گفتم البته کنسرت‌ زیاد برگزار می‌شود و هنرمند تا بخواهی روی زمین و زیر زمین و راک و پاپ و رپ و سنتی. اما بهرنگ رجبیان در زندان است و خیلی‌های دیگر. هیجانی شده بودم و بلندبلند حرف می‌زدم. گفتم ببخشید که من زیادی حرف زدم، گفتند نه بگو، تو گفتنی زیاد داری. زندگی‌ ما اینجا خیلی کسل‌کننده و مسخره است. بعد بلند شدیم و رفتیم دسر برداریم که توی صف آقای خیلی کلاسیک و شبیه بتهوون بهم گفت که گاهی چقدر از خودش بدش می‌آید و از چیزهایی که می‌نویسد و به خودش می‌گوید که همه کار را ول کند و برود دنبال یک کاری که به درد جهان بخورد.

به قول راکل، سال گهی بود.

تصویر لرزان فروغ در تیره‌ترین و عمیق‌ترین آب‌ها

استاندارد
تصویر لرزان فروغ در تیره‌ترین و عمیق‌ترین آب‌ها

«زندگی نامه ادبی فروغ فرخزاد همراه با نامه‌های چاپ نشده»، اثر فرزانه میلانی را دو روزه خواندم. مانند روزهای نوجوانی کتاب قلبم را به تپش انداخته بود؛ انگار رازی در آن نهفته که هر لحظه فاش می‌شود. کتاب البته به راستی پر از راز است، نگاهی از یک دریچه مرموز و نه چندان باز به دنیایی پر از ابهام و تیرگی. انگار در فضایی مه آلود قدم بر می‌داری و به جای اینکه پاسخ سوال‌هایت را بگیری، هر لحظه سو های تازه‌ای در ذهنت ایجاد می‌شود.

foroogh

روحم از خواندن این کتاب مچاله و چروکیده شده؛ بیشتر از آن بابت که تصویر فروغ برایم بی‌آنکه تغییر کند، گویی افتاده بر صورت لرزان آبی تیره، تکان تکان می‌خورد و آدم را در اندوهی عمیق فرو می‌برد. تصویر سیاه و سپید زنی، هزار سال پیش‌تر از امروز و آن روز، آماج زهرآلودترین تیرها از نزدیک‌ترین آدم‌ها تا دورترین‌ها. تصورم از نام ممنوع فروغ و فاحشه و بدکاره خواندنش، صورتی واقعی‌تر پیدا کرد. میلش به تجربه و دریدن پرده‌ها و تن ندادن به قاعده‌ها و نگنجیدنش در قانون‌ها و بیزاری‌اش از دیوارها و شیفتگی‌اش به مرگ و دغدغه زوال و نیستی و زن بودن، به غایت زن بودن و مادر و معشوق بودنش، هزار بار حال و شیدایی خودم را به یادم آورد، با این شباهت که روزگاران ما به جز فاصله زمانی، تفاوتی نکرده است.  از این همه نزدیکی ذهنی و روانی شگفت‌زده‌ام و خیال می‌کنم من تنها کسی نیستم که هم شعرم هم سبک زندگی و افکارم به او شباهت داشته است.

تنهایی و تنهایی و تنهایی. به جرات می‌توانم بگویم که در این تصویر شکسته و تنها از فروغ، به جز گلستان جهان سراسر همه نافهمی و جدایی است. حرف‌های دوستان فروغ، از لعبت والا گرفته تا سیمین بهبهانی، خواهرش و سایر نزدیکانش، دنیا دنیا فاصله دارد با آنچه که در ذهن و درون این زن می‌گذشت. تعاریف و شیفتگی‌ها تصنعی و دروغین به نظر می‌رسند و باز به باور من، جز آنکه گلستان بی‌تلاش برای تظاهر درباره‌اش می گفت. باقی همه روایت‌های پس از مرگ حسودان و بخیلان و متظاهران است که در قالب رفیق و منتقد و همکار و جامعه روشنفکری، از فروغ فرصت عرض اندامی ساخته‌اند. اعضای جامعه خشن و بی‌رحمی که هیچ کدام از انداختن سنگی بر پیکرش خودداری نکردند، اهالی «داگویل» که برای فروکشیدنش از هیچ چیز فروگذار نکردند.

برای زنی پیشرو مانند او، که بیشتر و پیش‌تر از هر جنبش برابری خواهی در ایران، از حق زن بودن و جنسیت داشتن، از حق عشق ورزی و آزادی جنسی، از حق متعلق نبودن به نقش‌های اجتماعی کلیشه شده، از باور به عشق و خلاقیت و تن به زوال ندادن سخن گفته، اما در عین حال قلبی محتاج عشق و عادت و باور داشته، خشونت جامعه ایران، حد و مرزی نشناخته. او را به هر آنچه می‌شد آزرده‌اند و به مرز جنون و بیماری‌اش رسانده‌اند اما عرصه مردسالاری آنقدر فراخ است که ناصر خدایار، سال‌ها پس از مرگ فروغ از انتشار پاورقی افشاگرش برای پایین کشیدن او پشیمان نیست؛ چون فاتحی که بر سر جمجمه‌های کشتگان جنگ، جام پیروزی سر می‌کشد.

گلستان اما در این کتاب شخصیت برگزیده من است؛ خود ترین و صادق‌ترین شاهد زندگی فروغ، معشوق راستینش. خلاف برخی فکر نمی‌کنم این رابطه با امتداد زندگی فروغ تغییر شکل مهمی می‌داد یا به عبارتی از او عبور می‌کرد؛ خلافش معتقدم که گلستان بر فروغ موثر بود و همان طور که گلستان باور دارد، موثرتر از فروغ بر او؛ گرچه  تاثیر عاشقانه فروغ را بر خود هرگز انکار نکرده است. اما گلستان یگانه آدمی است در این کتاب که در کنار فروغ ایستاده است؛ نه فرسنگ‌ها دورتر و نه محتاج نام و آوازه‌ ای ساختن از خاطرات او.

خواندن و بلعیدن و بغض کردن و به هیجان درآمدن از کتاب فرزانه میلانی اما پرسش‌هایی عمیق‌تر از اینکه چه کسی با چه کسی رابطه داشت و چطور به جا می‌گذارد. پرسشی کاهنده درباره سوراخ‌های عمیق و تاریکی در ذهن فروغ آنچه کودکی او را تا فاصله نوجوانی پر رمز و راز می‌کند، فرایند ذهنی کنده شدنش از زندگی خانوادگی با پرویز شاهپور و میلش به آزادی، ساختار ذهنش در روزگار افسردگی و بیماری- به احتمال زیاد دو قطبی- کیفیت ذهنی رابطه‌اش با گلستان و مرگ مبهمش نه از آن رو که تصادف کرد یا نکرد یا چطور تصادف کرد، که آخرین افکار و اندیشه‌هایی که از سرش گذشت، مرگ‌آگاهی‌اش در تمام عمر و روشن‌بینی‌اش درباره شاعر بزرگی شدن و تن به زوال ندادن و توقف نکردن و آسیاب‌ بادی نبودن و نپوسیدن. همه اینها پرسش‌های بی‌جوابی درباره آن ذهن پیچیده و عجیب به جا می‌گذارد که بدون فهمیدنش جز لایه‌های رویی شعر و زندگی‌اش به چیزی نمی‌توان دست یافت.

درباره این کتاب-درباره فروغ- باید بیشتر و بیشتر بنویسم.

پی نوشت: دیدم مسعود بهنود متنی در فیس‌بوک نوشته و ضمن اینکه از میلش به نوشتن زندگی نامه فروغ سخن گفته(که خیال می کنم بعد از کتاب خانم میلانی تبدیل شده به آرزو و حسرت خیلی‌ها)، مدعی شده که فروغ و گلستان را عموی گلستان به عقد هم درآورده؛ ادعایی که گلستان مثل خیلی چیزهای دیگر آن را در گفت‌وگو با فرزانه میلانی تایید نمی‌کند و برای من تا مدرکی روشن چون تایید گلستان وجود نداشته  و باشد، باورکردنی نیست و بیش از هر چیز در کنار اینکه می‌خواهد انگار در این میانه خودی نشان دهد، گویی می‌خواهد فروغ را تطهیر کند، فروغی را که هیچ نیازی به این شیوه طاهر و مطهر شدن نداشت و باوری هم به آن نداشت،.

فهميدن مفهوم خود بدون بار اضافه پوشش

استاندارد

اينجا دلما باغچه است، در استانبول.
ويژگی اين عكس اين است كه هانا آن را از ما گرفته و در استانبول است. استانبول، يعني يك جای مهم در زندگي ما دو تا؛ شهر پيچيده هزار تو، خانه‌های نقلی رو به ويرانی و ويلاهای اشرافی. دخمه‌های پر دود و دم و بوی كباب و طعم بادمجان. شهر فقر و غنا، سنت و مدرنيزم، هنرهای آوانگارد و كوچه بازاری، جوان‌های روشنفكر و گارسن‌های عرق كرده. شهر آوازهای دلكش تركی و موزه‌هايی كه هيچ جاي ديگر مثل‌شان نيست.
برای رضا اينجا شهر تجديد خاطره و شبيه‌سازی است شايد؛ با خاطره‌هايی كه ممكن است شبيه ايران باشد و نباشد. شهر بی‌خواب و خستگی، با درهمريختگی دوست داشتنی‌اش. اما برای من، يك جايی است روبه روی اياصوفيه، در تابستان ٨٧ كه ايستاده بودم منتظر سبز شدن چراغ و باد در موهايم می‌پيچيد.
همان جا بود كه حس كردم می‌توانم هرگز برنگردم، می‌توانم هميشه بمانم. «مي خواستم» بمانم و برنگردم.
تجربه ناب آزادی، علقه محكم من و اين شهر شد. درك زيستن آزادانه، فهميدن مفهوم خود بدون بار اضافه پوشش.
istanbul-hijab

دوستی و چه چیزی از این روشن تر؟

استاندارد

دوستم عکس تازه‌ای برایم می‌فرستد، لبخندی وسیع به پهنای قلمرو صورتش با آن دندان‌های قشنگ سفید مرتب، که تا یادم می‌آید عاشقشان بودم. زیبایی‌اش مدرن و مد روز است، دوستی‌اش کهنه و کلاسیک. سال‌هاست از هم دور افتاده‌ایم اما یک روز که برایم بنویسد، هزار در باز می‌شود به جهان‌های مشترک‌مان. وقتی می‌نویسد همه چیز «روی مخش» است آنجا، می‌توانم لرزیدن مردمک‌هایش را ببینم. وقتی می‌گوید که دوره دکتری را رها کرده و دارد از اول در یک رشته تازه لیسانس می‌گیرد، من لب ورچیدنش را تصور می‌کنم. عکس‌های تازه‌ای برایش می‌فرستم و می‌دانم چشم‌های او مشتاق‌تر از هزار چشم اینستاگرامی است به دیدن ما. حرف می‌زنیم و چند بار می‌رود تا «دوباره» نگاه‌مان کند. می‌نویسد که دوستی‌های قدیمی خوب است، مثل دوستی قدیمی ما که الان حساب کردم و دیدم دارد ۲۰ ساله می‌شود شرابش. رابطه‌ای که دوام آورده بی‌آنکه هر لحظه منتظر ترک برداشتنش باشی، رگ و ریشه‌هایی در اعماق روح که از همفکری‌ها و همدلی‌ها آب می‌گیرد، نه شور عاشقانه برداشته نه لکه‌های توقع و انتظار و دلگیری بر تنش نشسته. آهسته و پیوسته و جان‌دار مثل دوست داشتن.friendssmall

این مردمان سرد

استاندارد

داشتم توی آشپزخانه سبزیجات خرد می‌کردم و سوپ بار می‌گذاشتم که چیزی مرا بیرون کشید تا پای فیس بوک. آن چیز پیامی بود که دیشب مادر دوست هانا در مهد‌کودک برایم فرستاده بود. «الین»، مامان «سیری» برایم نوشته بود که یک عالمه جعبه در انباری دارند که ممکن است به درد اسباب‌کشی پیش روی ما بخورد. نوشته بود که جعبه‌ها همه با کیفیت‌اند، مال کلاس اولسون و ایکیا، حدود ۵۰ جعبه و می‌تواند آنها را به ما بدهند. همان روز چند جمله به او گفته بودم که قرار است اسباب‌کشی کنیم و آن اولین باری بود که با هم بیش از سلام و احوال‌پرسی همکلام می‌شدیم.
از او تشکر کردم و گفتم که با کمال میل جعبه‌ها را می‌خواهم.
………..
چهار سال قبل که به سوئد آمدیم، از این مردمان مهربانی زیاد دیدم. اما هشدارهایی از دور و بر آمد که ساکت باشم و زیاد حرف نزنم؛ چون محبتی که سوئدی‌ها به ما می‌کنند به خاطر این است که من به عنوان «نویسنده مهمان» به این کشور دعوت شده‌ام و اینها سیاستمدارانه با من خوب رفتار می‌کنند و بعدها از این خبرها نخواهد بود.
الان دو سال است که دیگر مهمان ویژه شهر نیستم و یک شهروند عادی‌ام، اما از محبت این مردمان به من کم نشده است و بسیاری از این محبت‌های بی‌بدیل، بی‌دلیل‌اند.
از آشپزخانه بیرون آمدم تا این یادداشت را برای خاطر خودم بنویسم: اینکه وقتی به این شهر رسیدم، «کریستین» مهربانانه دخترم را در آغوش کشید و دو روز بعد با کیسه‌های بزرگ اسباب‌بازی و لباس بچه همراه شریکش «کریستینا» و پسرش «اورلاندو» به خانه‌مان آمد. از آن زمان به بعد، آنها با معرفت‌ترین دوستان ما بوده‌اند. خوشی‌هایشان را همیشه با ما تقسیم کرده‌اند. رازهایشان را به ما گفته‌اند، در خصوصی‌ترین جشن‌ها و مناسبت‌هایشان ما را دعوت کرده‌اند و کریستینا، هربار جایی می‌رود به ما هم پیشنهاد همراه شدن می‌دهد. فوریه گذشته از بودن در خانوادگی‌ترین جشن تولد اورلاندو، همزمان شرمنده و مغرور بودم از اینکه ما آنجا کنار مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها و عموها هستیم… شریک خصوصی‌ترین لحظه‌های آنها و مثل یک خاله و عموی افتخاری. اورلاندو حالا عزیزترین دوست دخترم است.
نوشتم تا یادم باشد که مادر و پدر کریستینا همیشه از اولین خواننده‌های نوشته‌های من در روزنامه هستند و اگر مرا ببینند چند کلمه‌ای درباره آنچه نوشته‌ام حرف می‌زنند و وقتی مسابقه کشتی المپیک را می‌بینند، با دیدن نام کشتی‌گیر ایرانی، یاد رضا می‌افتند و نه فقط آنها، که بسیاری از آشنایان دورتر، معلم‌های مدرسه‌ام، خبرنگاری که روزی با من مصاحبه کرده و زنی که روزگاری مهمان برنامه‌ای بوده که من هم در آن حضور داشته‌ام، هربار با هرچه از من و درباره من منتشر شده، ابراز لطف‌های عمیقی به من کرده‌اند.
نوشتم تا یادم باشد اولین بار با «آماندا» توی رختکن این کشور غریبه لخت شدم و او صرفا برای همراهی با من ورزش کرد را شروع کرد.
نوشتم تا فراموش نکنم «کارولینا» ما را به جشن تولد ۴۰ سالگی‌اش دعوت کرد؛ در حالی که ما جزو دوستان دهه‌های گذشته زندگی‌اش نبودیم.
نوشتم که یادم نرود «ماری»، زن سالمند سوئدی، ماه‌ها داوطلبانه در سرمای زمستان خصوصی به ما سوئدی آموخت و هربار پاسخ ایمیل‌های مرا برای ادیت نوشته‌هایم با مهری سرشار می‌دهد و هدیه‌هایی از درون قلبش به من داده است. زنی که مناسبت‌ها را با باادب و وقار خاص خودش، با فرستادن کارت تبریک به آدرس پستی تبریک می‌گوید و آغوش همیشه بازش -به معنی واقعی کلمه- بوی مادربزرگ می‌دهد و همان قدر نرم است.
نوشتم تا به یاد داشته باشم اوین بار این مامان‌ و باباهای سیری والین و هریت بودند که هانا را برای بازی بعدازظهر به خانه‌شان دعوت کردند در حالی که من هوز اعتماد به نفس و جسارت دعوت بچه‌های آنها را به خانه نداشتم اما بچه‌ام به این روابط نیاز داشت و اگر آنها پیش‌قدم نمی‌شدند، زبان الکن من جرات همصحبتی با آنها را نمی داد.
آدم عجیب و رفتار ناپسند هم در این سرزمین دورادور دیده‌ام و بی‌تعارف بگویم که گاهی از از کسانی که از پیشرفت‌های معنوی و مادی مهاجران تعجب می‌کنند رنجیده‌ام، اما راستش حتی همان کسی که لحظه‌ای از او رنجیده‌ام، آنقدر به من مهربان بوده که ندیدنش دلتنگم می‌کند.
نوشتم که یادم باشد همسایه عجیبی هم داریم که گاهی سلام می کند و گاهی هم نگاهش غریبه است، یک نفر هم صندوق پستی‌مان را خراب می‌کرد، یکی هم یک بار توی پاساژ به من تنه زد و بد و بیراه گفت، اما بی‌تعارف بگویم: هرکس گفته این مردمان سردند، معنای گرما را نفهمیده‌است. گرما وقتی معنی دارد که در غربت، کسی مفهوم دوست و خانواده را در تو زنده نگه دارد.
نوشتم که یادم باشد بعد از این یادداشت، برای ماری پیامی بفرستم و بگویم که خیلی دلم برایش تنگ شده است.